تبليغاتX
عشق خاکستری

 

توراای عشق جانفرسا فریفتم                  که شاید ذرهای عاشق بمانی

دراین تنهایی تلخ و کشنده                       کمی هم صادق و صادق بمانی

ولی توای دروغ محض ودلگیر                   عذابم دادی و ذاذیم به شمشیر

همان شمشیربی رحم ومروت                  که کشته عاشقان بی شهامت

تو از غاشقترین عاشقان هم                      کمی درس شهامت را نخواندی

تو عاشق پیشگی را از قدیمها                   به دامان فراموشی سپردی

ای خدا درد مرا درمان بده                          یا به عشق من سروسامان بده

زندگی که باغم و غصه بود                         به تمام زندگی پایان بده

+ نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 6:22 |

آنکه در تو در سکوتی مبهم است

در فراغت مرغی بی بال و پر است

آنکه در آیینه های بی کسی

روزوشب در فکر آرامیدن است

آنکه در عاشقترین لحظه ها

بر صفای دیدنت عاشق تر است

آن حقیر بر برگشته منم

آنکه بر زخم دل تو مرهم است

بی تو یکدم من جوانی را نخواهم

بی تو من عشق و جوانی را نخواهم

بی تو آب زندگانی زهر تلخیست

بی تو این بد زندگانی را نخواهم

گل روی تو در دنیا ندارد

خم ابروی تو همتا ندارد

در این ویرانه تلخ زمانه

بکش ، عاشق کشی پروا ندارد

 

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 19:16 |

توکل کردم بر خدای زنده پاینده که هرگز نمیرد و ستایش خا ص خدایست که فرزندی نگیرد

وشریکی در فرمانروایی ندارد. و نباشد برایش یاری از خواری و او را به خوبی بزرگ شمار

خدایا به تو پناه می برم

زندگی لحظه یکتای هنرمندی هاست زندگی بال و پری دارد به اندازه عشق پرشی دارد با

وسعت مرگ زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ای از یاد من تو برود

زندگی چون غنچه ای نشکفته است . تو برایش باش چون یک باغبان گر گلی خندان شد و 

عطری بداد حاصل عمرت همان باشد همان .

عزیزم اگر روزی پرواز ماهیان را در آسمان و شنای پرندگان را در آب دیدی بدان فراموشت نموده ام .

 

+ نوشته شده توسط عسل در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 0:23 |

گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من همچو گل ستاره ها تابیدم

گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدمو زدوریت نالیدم

گفتی که شکوفه شو به فصل پاییز گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر از لهجه ی بیوفایی ات رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق رافهمیدم

+ نوشته شده توسط عسل در دوشنبه بیست و دوم آبان 1385 و ساعت 1:25 |

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش هم منتتظر حادثه هم فکر خطر باش

شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردم تمام

شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ ارزوهایت دعا کردم. پس از یک جستجوی نقره ای

در کوچه هایی بی احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی و

من تنها برای دیدن زیباییا آن چشم تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم همین بود

آخرین حرفت و من بعد از عبور تلخ و غمگینت حریم چشم هایم را به روی اشکی از جنس

غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم. نمی دانم چرا رفتی ؟

نمی دانم چرا شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ؟

تا کی ؟ برای چه ؟ ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت

یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط عسل در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت 14:58 |

به نام انکه بذر محبت را بر دل عشاق پاشید"

 

""منت به سرم نیست به جز منت مولا""

تولد با گریه / کودکی با بازی / جوانی با شهوت / ازدواج با حماقت / عشق با شجاعت / پیری با حسرت

 

مردن با وحشت و این است بازی با طینت

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد طلب عشق زهر بی سرو پایی نکنیم

"عشق رازیست مقدس بر کسانی که عاشقند"

 

اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ نمناکم / ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست / میان

سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست / نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی افق ها منتظر ماندند

که از این راه بر گردی چه زیبا می شود روزی به پایان اید این یلدا دل تو اسمان گردد و روح سبز من

 

شیدا

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی اهسته می گویم خدایا بی اثر باشد

+ نوشته شده توسط عسل در شنبه بیستم آبان 1385 و ساعت 18:46 |