تبليغاتX
عشق خاکستری

مرغ از قفس می هراسد و زندانی از زنجیر ولی عاشق آزادی را وقتی می خواهد ، وقتی درک می کند

که در بند عشق باشد و چه نشاط آور و شور انگیز خواهد بود زنجیر اسارت عشق را کشیدن

....................................................................................................

بی تو یکدم زندگانی را نخواهم بی تو من عشق و جوانی را نخواهم بی تو آب زندگانی زهر تلخی است بی تو این بد زندگانی را نخواهم

.............................................................................................................................

زندگی را دوست دارم نه در قفس بوسه را دوست دارم نه با هوس و تو را دوست دارم با آخرین نفس

...............................................................................................................................

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385 و ساعت 21:49 |

به روی گونه تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی

تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی

کنار انتظارت تا سحر گاه شبی همپای پیچک ها نشستم

تو از راه آمدی با ناز و آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی

عجب دریای غمناکی ست این عشق ببین با سرنوشت من چهاکرد

تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی و رفتی

تمام غصه هایم مثل باران فضای خاطرم را شستشو داد

و تو به احترام این تلاطم فقط یک لحظه باریدی و رفتی

پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را

رها کردی شکستی خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی

وقتی گلدونی شکست هرکسی یه چیزی گفت ....حیف بود........زیبا بود.......کوچک بود

.......ولی وقتی قلب من شکست چی ؟ نه کسی فهمید نه چیزی گفت

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 و ساعت 20:56 |

شمع فروزان

در کنارخداوند به آرامی

ميسوخت که ناگهان خداوند عشق را آفريد

و آن هنگام بود که آن شمع به یکباره برای همیشه خاموش شد

برای هميشه.... برای هميشه

از خداوند پرسیدم آن شمع که بود

گفت آن شمع، حقیقت بود که قربانی عشق شد

حالا ديگر عشق بی اختيار در کنار پیکر خاموش حقیقت میگریست

و فرياد ميزد

                                          نفرین بر عشق                                                                       

عشق با روح شقايق زيباست

عشق با حسرت عاشق زيباست

عشق با نبض دقايق زيباست

عشق با حسرت ديدار تو بودن زيباست

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 12:36 |

دیگه طاقت ندارم همه توروطلب کنن از آتیش عشق تو یا بسوزن یا تب کنن

مگه من مرده باشم که بذارم چند تا دیگه روزشونو به هوای دیدن تو شب کنن

دیگه طاقت ندارم ببینمت بادیگری دسای کسی باشه تو اون دسای مرمری

نمی تونم ببینم من دیونت باشم وتو بی تفاوت از کنار یه دیوونه بگذری

دیکه طاقت ندارم دلم یه گوله آتیشه گل من توهم که دایم می گی اینجور نمی شه

حق داری من دیوونم تو که کناهی نداری نمی تونی بسوزی پای یه عاشق همیشه

دیگه هم توکار داری هم ماجرا طولانیه هوای چشم منم ابریه و طوفانیه

عزیزم اگریه وقت حرفی زدم به دل نگیر اوج دیوونگیا تو بیتای پایانیه

چه بیای و چه نیای من همیشه شرمندتم همیشه مزاحم اخم و نگاه و خندتم

می دونی عاشقتم به این دلیله که همش نگران حالا و گذشته وآیندتم

عزیزم من و ببخش عاشقتم اما بدم توی این دنیا فقط دیوونگی رو بلدم

من می میرم واسه توهرچی که بگی هرچی بخوای به دلت نگیر این حرف و یه عالمه زدم

 

+ نوشته شده توسط عسل در دوشنبه سیزدهم آذر 1385 و ساعت 12:41 |

یه دل دارم خدا داره زمین داره هوا داره میون دریای غمش کشتی وناخدا داره

یه دل دارم ترک داره ترس و یقین و شک داره رو بام برفیش همیشه یه دنیا بادبادک داره

یه دل دارم که غم داره یه عمره اونو کم داره غروبا بیشتر می گیره اما همیشه غافله

یه دل دارم دیدن داره دیوونگیش چیدن داره یه دل دارم دریا داره کویر داره صحرا داره

یه دل دارم بارون داره لیلی داره مجنون داره ناخونده توش زیاد می یاد اون همیشه مهمون داره

یه دل دارم ماه داره بیراهه و راه داره اندازه ابرای سرد دردسر و راه آه داره

از ته دل اما نمی گم ولی اگر که دل نبود

دروغ چرا تو دنیامون اینقد غم و مشکل نبود

پیش روی دلم می گم توهین نباشه به دلا

خوش به حال بی خیالا خوشا به حال عاقلا

 

+ نوشته شده توسط عسل در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 16:8 |

دوست دارم عشق با صداقت را دوست دارم احساس خواستن را دوست دارم دل پر درد را دوست دارم درد شریک را دوست دارم زیبا یی حقیقی را دوست دارم سکوت حق را دوست دارم محبت بی منت را دوست دارم مهربانی بی پایان را دوست دارم ارامش زحمت کشیده را

 

دوست دارم عاطفه ی بی دریغ را دوست دارم ارزوی ناکام را دوست دارم خواسته ی اجابت شده را دوست دارم رویای شیرین را دوست دارم وفای همیشگی را دوست دارم خوشی تقسیم شده را دوست دارم لبخند عمیق و ساده را دوست دارم همسفر عشق را دوست دارم همراه پایدارو پا به پا را دوست دارم دوستی جاودانه را دوست دارم پلک های نجیب را دوست دارم انگشتان یاری رسان را دوست دارم جاودانگی را دوست دارم معبودم را دوست دارم...

+ نوشته شده توسط عسل در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 14:46 |

بیا در کوچه باغ شهر احساس شکست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی برای قلب پردردش بمیریم

بیا در کوچه های تنگ غربت برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب کنار نور یک شمع به فکر پیچک همسایه باشیم

بیا در یک شب آرام و مهتاب کمی هم صحبت یک یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شکستیم بیا یک بار با احساس باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران به روی یک رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح ولی سرد کمی رویای نیلوفر بکاریم

 

+ نوشته شده توسط عسل در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 22:47 |