تبليغاتX
عشق خاکستری
 

 

چاقو به دستم،رگ تو دستم،کلی فکر...
همه اونایی که اومدن و رفتن،
همه اونایی که نیومده رفتن،
همه اونایی که موندن اما کاش میرفتن،
همه اونایی که رفتن اما کاش میموندن.
چاقو، رگ، وسوسه ی زدن...
همه کارایی که کردم و نباید می کردم،
همه کارایی که نکردم و باید میکردم
چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...
گذشته:غمگین، حال: بی معنی، آینده: بی وفا.
چاقو، رگ،وسوسه زدن...چرا که نه؟
همه آدمای داستان زندگی من نقش منفی اند،
اصلا مگه صادق هدایت همه پرسوناژهاشو نمیکشت؟،
شاید از ترس اینکه یه روز ازخودش جلو بزنن، و دست آخرهم خودش رو کشت،
شایداز ترس اینکه شاید از خودش جلو بزنه.
من هم همه شخصیتهای داستانم رو کشتم،حالا نوبت خودمه.
چاقو،رگ،وسوسه ی زدن...
اما تو،تو هنوز هستی،میتونم برای تو بمونم.
چاقو،رگ،وسوسه زدن...
نمیزنم.....................

+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه هفتم آذر 1386 و ساعت 22:25 |